چرا بینوایان؟

یک مجموعه بیست و سه قسمتی از بینوایان را با هم مرور کردیم. قسمت آخر این مجموعه در آستانه‌ی چهلمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی تقدیم شما شد.

اما دلیل اصلی که بنای همّت ما برای ارائه‌ی این مجموعه شد، تعابیر خاصی بود که رهبر انقلاب راجع به این کتاب داشت. در ادامه بخش‌هایی از بیانات ایشان در اینباره را با هم مرور می‌کنیم؛ و همچنین در پایان متن مرتبط با این بیانات را در اختیار شما عزیزان قرار می‌دهیم.

بیست سال از انقلاب ما گذشته است؛ شما بیست سال بعد از انقلاب کبیر فرانسه را، بیست سال بعد از انقلاب اکتبر، یا بیست سال بعد از انقلاب الجزایر را در نظر بگیرید. شما بیست سال بعد از انقلاب کبیر فرانسه – حدود سال ۱۸۰۹ – را نگاه کنید، چیزی که از فرانسه‌ی دوران لوئی شانزدهم تغییر پیدا کرده، شخص پادشاه است! در سال ۱۸۰۹، پادشاهی به‌نام ناپلئون بناپارت بر سر کار است؛ یک امپراطور، تاجگذاری کرده و به معنای واقعی کلمه، پادشاهی میکند! آرای مردم و آزادی به آن معنایی که انقلاب کبیر فرانسه برایش تلاش کرد – در زندگی و در حکومت مطلقه‌ی ناپلئون، یک ذرّه وجود ندارد! بله، تفاوت دیگرش آن است که لوئی شانزدهم، پادشاه کم عرضه‌یی بود، در حالی که بناپارت، پادشاهی با عرضه و قوی بود.
 
 آن چیزی که امروز فرانسه میتواند به‌عنوان افتخار بناپارت یاد کند، این است که او ایتالیا و اتریش و بلژیک را فتح کرد – کارهای او این است دیگر – و الا بیست سال بعد از انقلاب برای بناپارت، هیچ افتخار دیگری از لحاظ آرمانهای انقلاب – آن حرفهایی که «ژان ژاپلوسه» و «ولتر» و دیگران میگفتند – در حکومت فرانسه، مطلقاً وجود ندارد! البته اگر شما در این بیست سال نگاه کنید و ببینید در فرانسه چه گذشته است، حقیقتاً خواهید دید که انقلاب عظیم و شکوهمند ما، اصلاً برترین پدیده‌یی است که میتواند در این نمونه‌ها مورد نظر قرار بگیرد.
 
 در طول این بیست سال در فرانسه – تا قبل از این که ناپلئون روی کار بیاید – سه گروه، هر سه به‌عنوان انقلاب، سرکار آمدند. گروه اول، گروه انقلابیونی بودند که – شاید ماجراهایش را شنیده، یا خوانده‌اید – آن برخوردهای خشن، کور و فراموش نشدنی و آن ویرانیها را در تاریخ فرانسه کردند! به هر حال، یک انقلاب کردند؛ تا حدودی قابل تحمل بود.
 
 بعد از حدود پنج سال، گروه دوم سرکار آمدند و گروه اول را قلع و قمع کردند! شخصیتهای برجسته‌ی انقلابی – تقریباً بدون استثنا – اعدام شدند! این گروه دوم، گروه افراطیون بودند؛ کسانی بودند که انقلابیون اولیه را متهم به سازشکاری کرده و آنها را اعدام کردند.
 
 گروه سوم آمدند و گروه دوم را متهم به تندروی کردند؛ بعضی از آنها را اعدام و خیلی را تبعید کردند و این تبعید، تا سالها ادامه داشت!
 
 شما اگر بینوایان ویکتور هوگو را خوانده باشید، در اول داستان، صحبت پیرمردی است که جزو منتخبین همان گروه دوم بوده است. تا آن تاریخی که داستان ویکتور هوگو شروع میشود – تقریباً اواخر قرن نوزدهم، یعنی حدود سال ۱۸۲۵، شاید هم بیشتر – هنوز آن تبعیدی وجود داشته است؛ که شما ماجرای آن تبعیدی را و این که چه میکرد و چه میگفت و چطور هنوز میترسید، در آن داستان مشاهده میکنید!
 
 بعد، گروه سوم که کار خودشان را انجام دادند – البته با ضعف تمام – زمینه را برای روی کار آوردن ناپلئون فراهم کردند و ناپلئون با استفاده از زرنگیها و نبوغ خودش و اوضاع نابسامان فرانسه، در رأس قدرت آمد و پادشاهی را برگرداند؛ منتها نه پادشاهی – به اصطلاح – سلسله‌ی بوربن‌ها که همان لوئی شانزدهم و غیره، جزوش بودند. البته این وضعیت، تا زمانی بود که ناپلئون زنده بود؛ بعد که ناپلئون مرد، باز همان گروه – یعنی پادشاهان بوربن‌ها، لوئی هجدهم و اینها – سرکار آمدند و فرانسه تا دهها سال دچار اضطراب بود – تقریباً صد سال بعد از انقلاب فرانسه – اینها واقعاً چیزهای عجیب و داستانهای مهمی است!
 
 من افسوس میخورم که چرا بعضی از جوانهای ما با این ماجراها آشنا نیستند! (۱) راست میگویید؛ من هم اتفاقاً میخواستم به رادیو تلویزیون بگویم که شما جلو افتادید! یک مقدار هم تقصیر همین آموزشها و همین چیزهاست که متأسفانه نداریم؛ ولی کتابخوانی هم بینقص نیست، باید کتاب هم نوشته شود.
 
خلاصه، صد سال بعد از انقلاب، فرانسه مثل یک کشتی در حال تلاطم بوده است؛ پادشاهان متعدد سرکار آمدند و رفتند! بعد از ناپلئون، باز بوربن‌ها آمدند و رفتند؛ تا بالاخره کمونیستها سرکار آمدند و باز رفتند؛ تا بالاخره بعد از یکصد و خرده‌یی سال، جمهوری فرانسه سروسامانی به خودش گرفت!
 
 حالا شما آن را با بیست سال بعد از انقلاب ما مقایسه کنید. ما الان سر بیست سالگی هستیم دیگر؛ ببینید آن‌جا چه خبر بوده و این‌جا چه خبر است! ۱۳۷۷/۱۲/۱۵
 
درخواستِ این‌که معظمٌ‌له چند نمونه کتاب معرفی کنند.
 
من نمیخواهم به بچه‌ها خیلی کتاب و رمان معرفی کنم؛ حالا ممکن است اسم مؤلّفینش را بگویم. مثلاً یک نویسنده معروف فرانسوی هست به نام «میشل زواکو» که کتابهای زیادی دارد. من اغلب رمانهای او را در آن دوره خواندم. یا نویسنده معروف فرانسوی «ویکتور هوگو» من کتاب «بینوایان» او را اوّلین بار در همان دوره نوجوانی از کتابخانه آستان قدس گرفتم. البته همه آن را نخواندم؛ مقداریش را خواندم. یکی دو بار بعد از آن هم تمامش را خواندم. ۱۳۷۶/۱۱/۱۴
 
یادم افتاد که «ویکتورهوگو» در «بینوایان» اگر خوانده باشید شرح جنگهای «ناپلئون» را می‌دهد. یعنی بخشی از جنگهای ناپلئول را شرح می‌دهد. به اعتقاد من، ویکتورهوگو بهترین صحنه‌ها را در بیان حرفهای خودش تصویر کرده است. ویکتورهوگو یک حکیم است. ویکتور هوگو یک نویسنده‌ی معمولی نیست. واقعاً به همان معنایی که ما مسلمانان «حکیم» را استعمال می‌کنیم و به‌کار می‌بریم، یک حکیم است و بهترین حرفهایش را در «بینوایان» زده است. «بینوایان» هم یک کتاب حکمت است و به اعتقاد من، همه باید «بینوایان» را بخوانند. ۱۳۷۲/۰۶/۲۹
 
مثلاً فرض بفرمایید با «بینوایان»، با «جنگ و صلح» تولستوی، یا داستانهایی که برای انقلاب شوروی نوشته‌اند – نیست. بعضی برای این‌که داستان بلندی نوشته باشند، در مجلدات متعدد، داستانی می‌نویسند؛ اما وقتی انسان نگاه می‌کند، می‌بیند مثل یک نقاشی بدلی است که از روی نقاشی دیگر برداشته باشند! پیداست جوشش طبیعی‌ای وجود ندارد. حال بگذریم از این‌که از لحاظ محتوا، داستانهایی که همین آدمهای مخالف با تفکر اسلامی در ده، پانزده سال اخیر نوشتند و پخش کردند، چقدر مشکل دارد! داستانهای اینها دروغ است و حقیقت ندارد. شما وقتی که مثلاً داستان «بینوایان» ویکتور هوگو را می‌خوانید، یا «جنگ و صلح» را می‌خوانید، یا داستانهای امیل زولا را می‌خوانید، می‌توانید وضعیت جامعه‌ی روس یا فرانسه یا انگلیس یا جاهایی دیگری را، از این داستانها به دست بیاورید. یعنی انسان می‌تواند چیزهایی را که در تاریخ نیست، در این کتابها پیدا کند. اما آن موضوعی که این آقایان در قصه‌هایشان می‌نویسند، اصلاً وجود خارجی ندارد. آن روستایی که اینها در قصه‌هایشان تصویر می‌کنند، در ایران اصلاً وجود خارجی ندارد. ۱۳۷۱/۰۹/۰۴
 
به عنوان مثال در اوائل رمان «بینوایان» ویکتورهوگو، اسقفی با چهره‌ی ملکوتیِ خدایی حضور دارد که انسان بسیار خوبی است. اوّلاً این یک نفر است. ثانیاً نویسنده‌ای چون ویکتورهوگو به هیچ وجه در صدد نیست که اسقف را به کلّ رمان تعمیم دهد. او داستانی بیان می‌کند که در گوشه‌ای از آن یک اسقف حضور دارد. همین ویکتورهوگو در رمان دیگرش – گوژپشت نتردام – چهره‌ی زشت یک کشیش را نشان می‌دهد. یک عنصر کلیسایی، شخصیت زشت و خبیث و منفی داستان اوست. در داستانهای فراوانِ نویسندگان غربی – نه آنهایی که ضدّ دینیند؛ حتی کسانی که انگیزه‌ی ضد دینی هم ندارند – مواردی چنین به وفور یافت می‌شود. ۱۳۷۳/۱۱/۰۳
 
بنده خودم شاید اکثر نوشته‌های شکسپیر را خوانده‌ام و احساس التذاذ و تعظیم و تکریم کرده‌ام. شاید در حدود بیست سال پیش یا کمتر حالا دقیقاً یادم نیست «بینوایان» ویکتورهوگو را برای اولین بار خواندم البته بعد از آن، چند بارِ دیگر هم این رمان را خواندم و یک تعبیری کردم که همه تعجّب کردند. (حالا آن تعبیر را نمی‌خواهم تکرار کنم.) انسان وقتی این شخصیت را می‌بیند که این‌قدر با عظمت سخن گفته، برای او عظمت قائل است. ما نمی‌خواهیم بگوییم که علم و دانش و فرهنگ، مرز دارد؛ خیر. اگر کسی معرفت را جایی دید و در مقابل آن تعظیم کرد، به عظمت تعظیم کرده است، به معرفت تعظیم کرده است: «مادح خورشید، مدّاح خود است.» این را ایراد نمی‌گیریم. اما آنهایی که در این مملکت در طول سالیان متمادی دریچه را به روی فرهنگ بیگانه باز کردند، حتّی همان فرهنگ وارداتی را هم نمی‌شناختند و نمی‌فهمیدند. این‌طور نبود که فرهنگی را بپسندند، بگویند: «حالا ما این را وارد ایران کنیم.» خیر! فقط و فقط این بود که چون بیگانه بود، اینها هم بیگانه‌پرست بودند، بیگانه را دوست می‌داشتند. از خودی بیزار بودند. مثل بچه‌ی نادانی که ارزشهای پدر خودش را مثلاً نمی‌بیند، اما به آدمی که آن طرف است، علاقه‌مند می‌شود؛ با این‌که آن آدم کمتر از پدر خودش است. این به دلیل ندانستن و جهالت است. نیم قرن این‌گونه گذشت.
 
دوره‌ی قاجار، به نظر من جزو تاریکترین دوره‌های تاریخ ایران است. ۱۳۷۲/۰۵/۰۸
 
مثلاً ما نظیر «بینوایان» را در آثار قرن بیستم نداریم. یا مثل «جنگ و صلح» تولستوی را دیگر نداریم. آثاری همچون آثار نویسندگان فرانسوی در قرن نوزدهم، انصافاً همه در حد اعلاست. روسها نیز همین‌طور. انگلیسیها هم تا حدودی. اما ما ایرانیها، اثری که بتواند پهلو بزند به رمانهای با عظمت که آنها چه در قرن نوزدهم و چه در قرن بیستم نوشتند، نداریم و دستمان خالی است. البته در سالهای آخر قبل از انقلاب و کمی هم بعد از انقلاب، چند عنوان به اصطلاح رمان بلند نوشته شد؛ اما اینها کجا و آنها کجا! رمانهایی که در این اواخر، یعنی در این ده، پانزده سال اخیر نوشته شده و به بازار آمده، واقعاً به نظر من مثل یک نوع جنس پلاستیکی است که بخواهیم آن را با نیکل براق درجه‌ی یک مقایسه کنیم! این کارها غالباً تقلید از آثار خارجی است؛ آن هم تقلید ناشیانه، غلط و حاوی دروغ. من این را مکرر گفته‌ام و باز هم باید بگویم: رمانهایی که در این چند ساله – رمانهای بلند و نه همه‌ی رمانها – در اختیار مردم قرار گرفته، خلاف واقع و دروغ است. یعنی این آثار حاکی از تاریخ کشور ما نیست. ۱۳۷۱/۱۰/۲۹
 
در همه‌ی آثار داستانی گذشته‌ی ما، یک اثر مثل «بینوایان» ویکتورهوگو، یا مثل «جنگ و صلح» تولستوی پیدا نمی‌کنید. این آثار، مثل کاخهای بسیار پرشکوه و باعظمتی است که نظیرشان وجود ندارد. قرن نوزدهم، خیلی نویسنده دارد. شما ببینید روسیه چقدر نویسنده دارد؛ فرانسه چقدر نویسنده دارد! باید گشت و عواملش را پیدا کرد که علت چیست که قرن نوزدهم، از لحاظ داستان‌نویسی، یک قرن فوق‌العاده است؟ و یا در قرن بیستم، شما به همین آثاری که کمونیستهای شوروی منتشر کردند، نگاه کنید! من مکرر گفته‌ام این «دن آرام» از کارهای شولوخف، چقدر محکم و قوی است! یا آن اثر دیگری که مال آن تولستوی دیگر است، «گذر از رنجها». (چنین اسمی دارد. شماها نخوانده‌اید؟ اسم آن کتاب یادتان نیست؟ بله؛ همین است: الکسی تولستوی. بله، الکسی تولستوی کتابی دارد به نام «گذر از رنجها». گمانم اسمش همین است. من آن را خوانده‌ام.) کتاب، گزارشی از انقلاب اکتبر است. یک اثر ماندنی، گویا و بسیار زیباست. ما مثل اینها، اصلاً نداریم. نه این‌که بعد از انقلاب نداریم. طبیعی است که یک انقلاب مبتنی بر دین و ایمان و ارزشهای دینی، طبعاً نمی‌تواند آن نویسنده‌های پرورش‌یافته در نظام طاغوت را جذب کند. این، یک امر قهری است. آن چیزهایی هم که نوشتند، مبارزین نوشتند. در شوروی هم نویسنده‌های قدیمی‌شان اگر چیزی نوشتند، ضد و عکس نوشتند! التفات می‌کنید؟ توی کارهای روسها، کتابی است به نام «دل سگ». (به نظرم در جمع دوستان دیگری هم این را گفتم.) رمان کوچکی است، که آن را یک ضد انقلاب شوروی، حدوداً در سالهای ۲۲ – ۱۹۲۱ نوشته؛ که کتاب بسیار زیبا و جذابی است. ۱۳۷۱/۰۴/۲۲

اشتراک گذاری:

یک دیدگاه بگذارید

آدرس ایمیل شما منتشر نمیشود.

Solve : *
18 − 3 =


0

بالا

X